مادريزرگ
مرگ
ريه
آب
خون
قرص
درد
قلب
باران ، سرد
من
مادر
نگاه
زنگ
زنگ
مادربزرگ ،
مرد
ادرار
سرما
نيمه شب
تکرار
تکرار ،
در ذهن
پيرزن
راديو
بالش
خواب
خواب
به
خواب
بخواب ،
پيرزن ...
بخواب ....
.....
...
..
.
من ،
به آن جسم ولرم ،
که گويي خوني سياه درونش لخته مي شد ،
خيره ماندم
و پلک هايم ،
آرام ،
فرو افتاد .....
.
.
ديشب ،
خاک ،
درد مي کشيد
و مرگ ،
کند و کرخت ،
پيکر پيرزني را مي بلعيد ،
که ميان گور سرد خوابيده ،
و پول هايش را زير بالشش جا گذاشته بود ..
..
.
.
