جمهوري
خيابان بابي ساندز
و در ميان درختان و بوي قهوه کافه نادري ،
" اداره ي تشخيص هويت "
به حتم اشتباهي رخ داده است !
اوه ! نه آقا !
من فرنوش شمسيان نيستم
من را ،
مي شود کاشت در کنار جوي ِ خيابان ِ وليعصر ِ تجريش
همان جا که وليعصر ، به راه آهن که مي سرد ،
به جاي سقوط ، صعود مي کند ...
ريشه هايم را ، ريشه هاي رنگارنگم را ،
در خاک مي توان نهاد
سبز خواهم شد ،
به سان خوشه ي زرد گندم ...
هر بهار ،
از سر انگشتانم ،
گل هاي پامچال خواهند روييد ؛
هر پاييز ،
چشمانم ، چون برگ هاي لغزنده ،
رها خواهند شد ...؛
و هر زمستان ،
ريشه هايم را از خاک به در خواهم آورد ،
با گام هاي رقصان ،
راه خواهم رفت ...
چاي خواهم نوشيد ......
نه
نه آقا !
من ديوانه نيستم ...
فقط
گاهي
از دهانم
قارچ هاي بنفش مي رويند
و از شکاف زخم هايم
خون ِ آبي
روان مي شود .........
......
...
.
ف. ش. بينوشه
ارديبهشت هشتاد و شش