نوشته ها
ليست نوشته ها
آرشيو نوشته ها
آخرين نوشته ها
خاک خواري
کوري ِ دايره شکل
يا ، يا چاقو ؟
خدا قهوه ندارد
اندوه در فنجان
آنچه از پس عينک پدر خط مي خورد
رقص کافه ها ؛ کاسه ي خسته ي آش ِ گندم
باباخان ، شايد من بودم ، که فتحعلي نام گرفتم
ساختمان نيمه کاره ي خاک آلود ، و کفش هاي واکس خورده
Deep Ochre
گروه هاي نوشته ها
اوهام... (۳۸)
روزانه ها (۲۷)
شبانه ها (۱۱۴)
جستجو

خروجي هاي XML


لينک دوستان
ليست وبلاگ هاي به روز شده


فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
آرشيو فتوبلاگها
آخرين فتوبلاگها
Cool & Dry ، آدم برفي بر ديوار آجري
Dreg ،،، وقتي که داشتم مي رفتم
Dreg ، آدم برفي هشتاد و هفت ، بر جدول هاي کنار پارک
روزهايي که پي چيزي نبودم
Dead , آدم برفي زمستان هشتاد و شش
تره فرنگي ها : تيره و روشن
روزهايي که قدم زدم
انتظار ِ خالي
گروه هاي فتوبلاگ ها
از ديدن ها (۱۰)
تاريک (۱۲)
شهر (۸)
خروجي هاي XML


ساير امکانات
جستجو
خبرنامه سايت
لينک به سايت
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۶۲۵۰۰۱ صفحه
مشاهده امروز: ۶۱ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۱۲ دي ۱۳۸۵
تعداد: ۳۲۱۹ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۴ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
سه‌شنبه - ۱۳ دي ۱۳۸۴
تعداد: ۶۵ نفر
هشت > صفحه اصلي
چهارشنبه - ۴ آذر ۱۳۸۸
تعداد مشاهده: ۹۹ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=229

زمان کم کم داشت غليظ مي شد ‌،
که چشم هايم تار شد
و بعد
زمين خوردم

.


زمين خوار شده ام
تا يکايک اين سنگريزه ها را نشمرم ،
دست بردار نيستم

.

 ماه داشت بالا مي آمد ،
که من ،
مشتي خاک در دست ،
به گمان خودم ،
زمين خوار بودم ‌‌،،
که زمين خوردم و
زمين به من ياد داد
که چگونه راه بروم ....

.
.
.




Nine Months of sleep by Tyler Mahoney




پنج‌شنبه - ۲۹ مرداد ۱۳۸۸
تعداد مشاهده: ۲۷۱ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=228

فقط شخصيت هاي داستاني نيستند که تا شروع به انجام کاري مي کنند ‌،
تلفن زنگ مي خورد
يا کسي در مي زند
يا امري ناگهاني پيش مي آيد ..
بلکه ،
من نيز چند روزي ست تا چيزي به دست مي گيرم ،
صداي زنگ مي شنوم
هر چيزي که باشد فرقي نمي کند ‌
کتاب ،
کارد و چنگال ،
دستکش ظرفشويي ،
يا حتي ميخ و چکش

درست مانند کاراگاه پوآرو ،
که وقتي داشت فنجان قهوه ي صبحانه اش را نزديک دهان مي برد ،
خدمتکار باوفايش جرج ، نامه ي مهمي را برايش آورد
و در نهايت ،
قهوه مشغول سرد شدن شد و او مشغول خواندن

.

فقط يک حالت وجود دارد :
يا من جزيي از داستان ها شده ام
يا داستان ها جزيي از من شده اند .
البته چندان فرقي هم نمي کند
همان طور که فرق يک و دو چندان زياد نيست ..

.

هيچ تا به حال خودتان را در آيينه ديده ايد آقاي پوآرو ؟
ديده ايد که چشمان تان چگونه تصوير شما در آيينه را منعکس مي کنند ؟
هيچ فکر کرده ايد که چند ميليون پوآرو در اين بازي آيينه و چشم ساخته مي شود ؟ ..

.
.

آقاي پوآرو ،
من پدر ِ کورقلي را به شما ترجيح مي دهم
زيرا وقت ِ نام نهادن بر فرزندش ،
شگرف ترين حقيقتي که در مخيله ام مي گنجد را ،
بر زبان آورد ..

ساده ،
مثل تف انداختن روي جاده ي خاک آلود ...
.
.



پي نوشت :
بارانک پس از خواندن اين نوشته گفت اسم خدمتکار باوفاي آقاي پوآرو در سريالي از روي اين داستان ساخته شده ، خانم لمون بوده ،، در حالي که من در کتاب قهوه ي سياه جرج را خوانده بودم .
به جهت اين اختلاف ، خواننده مي تواند اسم و جنسيت اين خدمتکار را به ميل خود انتخاب کند .

امضا : ف. ش. بينوشه


جمعه - ۲ مرداد ۱۳۸۸
تعداد مشاهده: ۳۰۵ - نظرات : ۶ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 6 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=227

خداوند
به من رحم کند
و به هر کس ديگري
که همچون من ‌،
گورش را گم کرده است

.

من ِ گور به گوري ‌،
چندي ست گورم را گم کرده ام
و اکنون ،
مي خواهم گور شما را تصرف کنم ،
پول هايتان را بدزدم ،
کتاب هايتان را بخوانم ،
و به مغز هاي معتبرتان ،
 چاقو فرو کنم

.

اين چاقو عتيقه است دوستان !
من سال هاي سال با همين چاقو شيشه ي پنجره ها را پاک کرده ام و ساعت درست کرده ام و قلم تراشيده ام و نان بريده ام و شکم دشمنان تان را سفره کرده ام تا گرسنه نمانيم و اما چه حيف ،
که اکنون ،
پنير را هم نمي برد ..

يا چاقوي من کند است
و يا پنير شما آجر
يا شايد هم ،
کار خداست
قسمت چنين است

قسمت اين است و
مقسوم عليه ،
همان چاقوي عتيقه ،
که مي خواهد از شکم من سفره
و يا
بقچه
بترکاند
بپزد
رنده کند
يا يک همچين چيزي
.

يا يا يا
يايا ؟
يا !
يا چاقو

.

اين ساطور ها خيلي خوبند
به برق که وصل بشوند ،
خود به خود شارژ مي شوند
ما نصف قيمت مي فروشيم به شما
و تضمين  مي کنيم
که براي چايکوفسکي پيانو بشوند ،
و براي شما سهام عدالت ، 
و براي کدبانوها سيم ظرفشويي ،
و براي بينوشه ،
بيل
تا گور به گورش کند .


.


آقا صبر کنيد !
لطفا چند لحظه صبر کنيد !
باور بفرماييد من سنگ قبر سفارش نداده بودم !
آقا خواهش مي ..
آ...
من سنگ قبر ..
...
..
.


دردا ،
که از گور به گوري در آمدم و
در گور چاقوهاي جاودان افتادم 
بي چاقو
...
.
.



Domkyrkan By Fredric Sommer




سه‌شنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۸
تعداد مشاهده: ۷۵۶ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=226

وقتي قهوه مي نوشم ،
عينکم بخار مي کند
و تميز مي شود

وقتي قهوه ي قبلي را از صافي بيرون نمي ريزم ،
دانه هاي به هم چسبيده اش ،
قهوه ي دوم را خوش طعم تر مي کند


وقتي تن پروري در انسان شدت گرفت ،
اشرف مخلوقات شد
وگرنه ،
خدا که خواب بود و
جبرئيل هم گل لگد مي کرد
.
.
.



Tool of the past By Jack Fitzgerald

سه‌شنبه - ۶ اسفند ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۵۴۷ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=225

«امروز روز ديگري بود » :
دروغ محض من به لباس هايم
وقتي که در ساعت يازده شب ،
از تن درشان مي آوردم ...

.

روز ديگري در کار نيست
نه براي من
و نه براي هيچکس
همه چيز با هياهويي دهشت آور مي گذرد
چيز هاي بزرگ ، چيزهاي کوچک را بازي مي دهند
و چيز هاي کوچک و بزرگ ،
همواره بازي داده مي شوند ..

که ،
حوصله مان سر نرود

.
.
.

امروز عصر دو فنجان قهوه نوشيدم
کار ديگري نداشتم


مرگ هم چيز خوبي است
خستگي را از تن به در مي کند
.
.

شما کاري جز اندوه نداريد ؟

اندوه در فنجان
اندوه در کتاب ها و
روي کاغذ ها و
در جوهر خودنويس ..
اندوه نيمه شب ،
عصرگاه ،
صبح گاه ..

اندوه ثانيه ها ،
که در ازدحام شهر ،
محو مي شوند
همه چيز ،
در خوابي غليظ از دود ،
زاده مي شود ،
تلخ مي شود ،
و گم ...

.
.

مرگ ،
قهوه ي توي فنجان بود
که
ندانستم و
غرق
در
اندوه ...
..
.

.

.





Psychologism # 2 By Igor Amelkovich



 


شنبه - ۳ اسفند ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۴۵۲ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=224

Kaspersky ميان فايل ها دنبال ويروس مي گردد
من در ذهنم دنبال کلمه مي گردم
و اين يک تشبيه نيست
.

.

.

آنقدر خسته ام ،
که به سادگي مي توانم بميرم

آنچه مرا از مرگ وا ميدارد  ،
نه گور است و
نه کرم هاي خاکي و
نه عذاب قيامت

غسال خانه است
يا به عبارت ديگر ،
همان مرده شور خانه..

همانجا که وقتي مرده هاي مفلوک را ،
با سدر و کافور مي شويند ،
مردم با چشمان گشاد و کله هاي پوک شان ،
اندام جنسي مفلوکان ِ کنون مطهر را ،
با دقت و مشقت بسيار مي جويند ...

.

.
.


آنچه مرا به آشوب مي کشاند ،
نمي تواند شهري را به آشوب بکشاند
و آنچه شهري را به آشوب مي کشاند ،
مرا
به آشوب ...
...
.

.

.

پدر عينکش را در بشقاب خالي سر ميز جا گذاشت
چيزي مرا دلتنگ يک موسيقي آرام مي کند
به گمانم امروز باران باريده باشد ..


.

.

فردا روز بهتري نيست
امروز روز بهتري نيست
سه روز بعد ولي ،
شايد روز بدتري باشد

.

دري به هم کوبيده مي شود
سس پيتزا آماده مي شود
همه چيز هم مي خورد
صداي گاو مي آيد
کسي در ليوان شير مي ريزد
همه چيز هم مي خورد ،
در مغز من ...

..


چيزي براي گريز نمانده
از همه چيز گريخته ام

.
.

هي خانم
شما چقدر کريه المنظر هستيد
و من ،
چقدر خوشحالم که مرد نيستم

يا

هي خانم
انشالله چه بر و رويي داريد
و من ،
چقدر بدحالم که مرد نيستم

چرند


.

.

براي خودم آب مي ريزم
در ليوان
چهره ي حشره اي را مي بينم
بي شباهت به جلبکي سبز
خانم
شما فرنوش شمسيان نيستيد ؟

.
.

چيزي براي گريز نمانده



escape! ;doll;dream;nightmare;scream,run!;if you can By Vesa Kuusava



جمعه - ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۶۳۶ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=223

روشني صبح ،
آشپزخانه ي کثيف را اندکي تميز تر جلوه مي دهد ،
تا تاريکي شب ...!

بارانک هنوز خواب بود ؛
در يخچال ،
چيزي جز يک کنسرو لوبياي نصفه و نيمه نيافتم
به هزار حيله ظرف تميزي پيدا کردم 
و لوبياهاي گرانبها را گرم کردم
،،
صبحانه خوردم .

اين بود خاطره يک صبح خالي من .


.

.

.

روز ها ،
پوک اند
و شب ها ،
با تاريکي پر مفهوم شان ،
پوکي ساعت ها را آشکار تر مي کنند


اينجا ،
جاي خاصي نيست
،،
مردان ،
هنوز از بوي خوش غذا مست مي شوند
اتومبيل ها خيابان ها را پر مي کنند
و معناي شب ،
در زيبايي اندام زنان گم مي شود ...


تيله ي آبي و سفيدمان ،
مي چرخد
فلز ،
بيل مي شود
بيل ها ،
کامپيوتر مي شوند
صغرا ، ماهواره مي شود
و کدخدا ، شخصي حقوقي به نام مردم
که يک پايش ميان وهم است و
ديگري ميان رنج فهم و نفهمي  ..
 
.
.

در خيابان ،
گربه اي توله مي زايد
اتومبيل ها ...
هياهو ..
..
.

من ،
دلم اتاقي مي خواهد ساکت
تا ،
سر فرصت ،
در آرشيو مرتب ام ،
پي قرص و سنجاق بگردم
و تکه هايم را به يکديگر وصل کنم
...
.
.
تکه هايم ..

.

تکه هايم کو ؟...

سيم ، حوله ، چنگال ، کاغذ ، ملحفه ، ديوار ، تلفن ، قهوه ، خودنويس ، خيابان ، موسيقي ، وان ، قفل ، کتاب ، پنجره ، چمدان ، کافه ، ساعت زنگ دار ، عطر ، دستمال کاغذي ، لباس ها ، آدم هاي پشت ديوارها ، آدمهاي کافه ها ، آدم هاي خيابان ها ،،
و آدم هاي غارها ،
وقتي که من ، منم ،
با کهنه‌گي هزاران هزار سال وجود ،
بر قامت نحيف ام ...
؛
..
تکه هايم ...
تکه ...
تکه ..
...
..
.
.



shovel bird that I found while driving around the back country By Lisa Ulrich


سه‌شنبه - ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۸۲۹ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=222

به ساعت هشت شب ،
خيابان تاريک را مي پيمودم
،،
.
پاهايم سياه مي نمود
بر روي خط سفيد عابران پياده
..
سايه ام ،
هم پاي من ،
گام هايي محکم بر مي داشت
شال گردن اش در باد مي رقصيد
و لباس چند تکه اش انگار ، يکسره مي نمود ،
با چند منحني کوچک ...

در پاهايم چيزي پنهان بود
چيزي ،
شبيه به يک جاندار کوچک ،
که جست و خيز کنان از سويي به سوي ديگر مي جهيد
و دستانم ،
خشک و بي حرکت ،
از آن دوري مي جستند .

.

به ساعت هشت و ده دقيقه ،
خانه .

همه چيز مثل هميشه است :
سکوت ِ راهروي تاريک .
کسي در را باز مي کند .
موسيقي .
لباس هاي سياه را از تن به در مي آورم
چيزي مي خوانم
چيزي مي گويم
کاري مي کنم
مي گذرم
زمان مي چرخد
،،،
،،
،
و اکنون ،
،
اينجا نشسته ام
در تاريک و روشن خانه اي ،
ساکت و ساکن
مثل همه ي خانه ها با ديوارهايي و پنجره هايي و درهايي و  صندلي هايي و يخچالي و اجاق گازي و هر کوفت و زهرماري که همه جا پيدا مي شود
با مني که گاهي وقت ها ،
پيدايم مي شود و گاه ،
گم .. 
مثل باقي آدم ها
:
دو دست و دو پا
دو چشم
مغز
دهان
گوش
فک
و باقي مخلفات
.

بلاخره يک روز صبح از خواب بيدار مي شوم ،
و مي بينم که ديگر قرار نيست از خواب بيدار شوم
مي انديشم که ،
چه عجيب ..
،،،
،،
کسي مي گريد
کسي قرآن مي خواند
کسي در بهت غرق مي شود
کسي سکوت مي کند
و هيچکس ، 
بر بلاهت من نمي خندد
.....
...
.

چهره ام در خاک پنهان مي شود
صدايم ديگر به گوش نمي رسد
گم مي شوم
ديگر پيدايم نمي شود
و صدايم ،
ديگر ،
به گوش نمي رسد
که در آن سکوت عميق با خود زمزمه مي کنم :

چه حيف ،
که بلاهت مرا ،
هيچکس درک نکرد ...



Fathalishaahe ghajar


پنج‌شنبه - ۱۷ بهمن ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۶۵۷ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=221

شبي که گذشت ،
خواب سامسونتم را ديدم .
درش کامل بسته نمي شد
يکي از قفل هايش خراب بود و ديگري سالم
مرد شکم گنده اي با پيراهن خاکستري و دمپايي هاي قهوه اي ،
سعي در تعميرش داشت
و من ، انگشت شست پايش را مي نگريستم ،
که ناخنش کج و سياه شده بود ...

گفت : « بفرما خانم ، درست شد . »
لبخندي زد
و من ديدم که دندان هايش ،
مثل دندان هاي اسبي جوان ،،
مرتب و سفيد بود ..

در سامسونتم را بستم
کامل بسته نمي شد
پوزخندي زدم
و به سوي مردي ديگر روانه شدم ،،
مردي که شايد پيراهن قهوه اي و دمپايي هاي خاکستري داشت
با دندان هايي قهوه اي و سپيد ؛
مثل چرکنويس يک اثر ادبي ،
که در فاضلاب افتاده باشد ...

.
.

سامسونتم خراب است
يکي از قفل هايش خراب است و ديگري سالم

صبح که از خواب بيدار شدم
هشت دقيقه به دنبال پيچ سوم گمشده اش گشتم
و هشت دقيقه ي ديگر طول کشيد تا بفهمم ايراد کار از کجاست
بعدش همه چيز سر و سامان گرفت :
قفل خراب درست شد ،
وسايل مرتب شد ،
و خواب ، فراموش ...

..
.
....  ابن سينا نيستم که مسائل در خواب بر من مکشوف شود
در خواب من ،
مردم به گشت و گذار مي پردازند
کافه گلاسه مي خورند
وقت بي حوصلگي ، خود را مي خارانند
سوار مترو و ماکسيما مي شوند
و آلبر کامو و فهيمه رحيمي مي خوانند ..

در خواب من ،
مردم ،
تکه ، تکه ،
مرا مي خوانند ...



Hot Tea In A Cold Crowded City By Hamed Dehnavi


سه‌شنبه - ۸ بهمن ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۶۴۹ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=220

سردم شده بود
نگريستم
:
زن ، قد کوتاهي داشت
و بيني اش به طرزي عجيب کوچک بود ...
خش خش
تيغ بر موهايم مي کشيد
حسي چندش آور ،
همچون لمس بال هاي شکننده يک حشره

.

امروز ،
همه چيز مرا ياد آن مرد درشت اندامي مي انداخت
که در ادارات رسمي به کارمندان دون پايه قوانين را تذکر مي داد
و من به کارت ملي ام نگاه مي کردم
به عکس بيضي شکل احمقانه اش


.

Light Cyan
:

زن ، پوستي شفاف دارد
لبخندمي زند
ملحفه ي تميزي را روي تخت پهن مي کند
بوي لطيفي دارد
به ساعت پنج عصر ،
ميوه بر سر ميز مي گذارد
روشن


.

نوري ساکن
کمي تاريک
کتاب ..
،
کلمات اندکي تار مي شوند
خستگي
.
از چشم خسته تر ، قطره اي بر گونه ام مي غلتد
موهايم توي صورتم مي ريزد
کتاب را مي بندم
بوي سياه رنگ عطر

.


من ،
قهوه مي نوشم
و همه ي نوستالژي هايم ،
طعم قهوه دارند :
خيابان ها
رديف کتاب ها
خواب ها
گنداب ها
...

.



ذهنم ،
گاهي مي دود
تا آنجا که ، ليواني مي شکند
مردي زير باران چترش را باز مي کند 
دخترکي آرايش مي کند
کودکي بالاي شيب ساده ي سرسره مکث مي کند
کسي جنايت مي کند
و اسم باباخان به فتحعلي خان تغيير مي کند


گاهي ،
کلمات پيش چشمانم تار مي شوند
و بوي پر طعم ِ قهوه ،
درونم مي پيچد
چيزي ،
مرا ،
به ياد ِ .....

...
..
.



Haircut nostalgia By Lucas Oldhoff


ليست آخرين نوشته ها
- بيان هاي شخصي
- بطري هاي قهوه اي رنگ
- خواب لخته هاي سياه .. ديفن هيدرامين ...
- ميان پرتقال ها
- تقاطع
- گريلسي کوچک
- اندوه ميخاييل
- کوري
- اشک بنفش
- مورچه
- کابوس سرد
- سرماي نيمه شب
- تن ها . .
- Great Freedom
- وقت خوش
- بالش هاي گلدار ...
- ديدن يا نديدن ، مسئله اي نيست ..
- سرماي کم رنگ
گروه هاي نوشته ها
تعداد نوشته ها: ۳۸
تعداد نوشته ها: ۲۷
 
 
تعداد نوشته ها: ۱۱۴
مراجعه به: