نوشته ها
ليست نوشته ها
آرشيو نوشته ها
آخرين نوشته ها
خدا قهوه ندارد
اندوه در فنجان
آنچه از پس عينک پدر خط مي خورد
رقص کافه ها ؛ کاسه ي خسته ي آش ِ گندم
باباخان ، شايد من بودم ، که فتحعلي نام گرفتم
ساختمان نيمه کاره ي خاک آلود ، و کفش هاي واکس خورده
Deep Ochre
بيان هاي شخصي
بطري هاي قهوه اي رنگ
خواب لخته هاي سياه .. ديفن هيدرامين ...
گروه هاي نوشته ها
اوهام... (۳۸)
روزانه ها (۲۷)
شبانه ها (۱۱۱)
جستجو

خروجي هاي XML


لينک دوستان
ليست وبلاگ هاي به روز شده


فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
آرشيو فتوبلاگها
آخرين فتوبلاگها
Cool & Dry ، آدم برفي بر ديوار آجري
Dreg ،،، وقتي که داشتم مي رفتم
Dreg ، آدم برفي هشتاد و هفت ، بر جدول هاي کنار پارک
روزهايي که پي چيزي نبودم
Dead , آدم برفي زمستان هشتاد و شش
تره فرنگي ها : تيره و روشن
روزهايي که قدم زدم
انتظار ِ خالي
گروه هاي فتوبلاگ ها
از ديدن ها (۱۰)
تاريک (۱۲)
شهر (۸)
خروجي هاي XML


ساير امکانات
جستجو
خبرنامه سايت
لينک به سايت
خروجي هاي XML
خروجي هاي اطلاعات
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۴۷۶۴۸۴ صفحه
مشاهده امروز: ۳۲۴ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۱۲ دي ۱۳۸۵
تعداد: ۳۲۱۹ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
سه‌شنبه - ۱۳ دي ۱۳۸۴
تعداد: ۶۵ نفر
هشت > صفحه اصلي
سه‌شنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۸
تعداد مشاهده: ۵۰۹ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=226

وقتي قهوه مي نوشم ،
عينکم بخار مي کند
و تميز مي شود

وقتي قهوه ي قبلي را از صافي بيرون نمي ريزم ،
دانه هاي به هم چسبيده اش ،
قهوه ي دوم را خوش طعم تر مي کند


وقتي تن پروري در انسان شدت گرفت ،
اشرف مخلوقات شد
وگرنه ،
خدا که خواب بود و
جبرئيل هم گل لگد مي کرد
.
.
.



Tool of the past By Jack Fitzgerald

سه‌شنبه - ۶ اسفند ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۲۹۵ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=225

«امروز روز ديگري بود » :
دروغ محض من به لباس هايم
وقتي که در ساعت يازده شب ،
از تن درشان مي آوردم ...

.

روز ديگري در کار نيست
نه براي من
و نه براي هيچکس
همه چيز با هياهويي دهشت آور مي گذرد
چيز هاي بزرگ ، چيزهاي کوچک را بازي مي دهند
و چيز هاي کوچک و بزرگ ،
همواره بازي داده مي شوند ..

که ،
حوصله مان سر نرود

.
.
.

امروز عصر دو فنجان قهوه نوشيدم
کار ديگري نداشتم


مرگ هم چيز خوبي است
خستگي را از تن به در مي کند
.
.

شما کاري جز اندوه نداريد ؟

اندوه در فنجان
اندوه در کتاب ها و
روي کاغذ ها و
در جوهر خودنويس ..
اندوه نيمه شب ،
عصرگاه ،
صبح گاه ..

اندوه ثانيه ها ،
که در ازدحام شهر ،
محو مي شوند
همه چيز ،
در خوابي غليظ از دود ،
زاده مي شود ،
تلخ مي شود ،
و گم ...

.
.

مرگ ،
قهوه ي توي فنجان بود
که
ندانستم و
غرق
در
اندوه ...
..
.

.

.





Psychologism # 2 By Igor Amelkovich



 


شنبه - ۳ اسفند ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۱۸۸ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=224

Kaspersky ميان فايل ها دنبال ويروس مي گردد
من در ذهنم دنبال کلمه مي گردم
و اين يک تشبيه نيست
.

.

.

آنقدر خسته ام ،
که به سادگي مي توانم بميرم

آنچه مرا از مرگ وا ميدارد  ،
نه گور است و
نه کرم هاي خاکي و
نه عذاب قيامت

غسال خانه است
يا به عبارت ديگر ،
همان مرده شور خانه..

همانجا که وقتي مرده هاي مفلوک را ،
با سدر و کافور مي شويند ،
مردم با چشمان گشاد و کله هاي پوک شان ،
اندام جنسي مفلوکان ِ کنون مطهر را ،
با دقت و مشقت بسيار مي جويند ...

.

.
.


آنچه مرا به آشوب مي کشاند ،
نمي تواند شهري را به آشوب بکشاند
و آنچه شهري را به آشوب مي کشاند ،
مرا
به آشوب ...
...
.

.

.

پدر عينکش را در بشقاب خالي سر ميز جا گذاشت
چيزي مرا دلتنگ يک موسيقي آرام مي کند
به گمانم امروز باران باريده باشد ..


.

.

فردا روز بهتري نيست
امروز روز بهتري نيست
سه روز بعد ولي ،
شايد روز بدتري باشد

.

دري به هم کوبيده مي شود
سس پيتزا آماده مي شود
همه چيز هم مي خورد
صداي گاو مي آيد
کسي در ليوان شير مي ريزد
همه چيز هم مي خورد ،
در مغز من ...

..


چيزي براي گريز نمانده
از همه چيز گريخته ام

.
.

هي خانم
شما چقدر کريه المنظر هستيد
و من ،
چقدر خوشحالم که مرد نيستم

يا

هي خانم
انشالله چه بر و رويي داريد
و من ،
چقدر بدحالم که مرد نيستم

چرند


.

.

براي خودم آب مي ريزم
در ليوان
چهره ي حشره اي را مي بينم
بي شباهت به جلبکي سبز
خانم
شما فرنوش شمسيان نيستيد ؟

.
.

چيزي براي گريز نمانده



escape! ;doll;dream;nightmare;scream,run!;if you can By Vesa Kuusava



جمعه - ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۳۶۸ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=223

روشني صبح ،
آشپزخانه ي کثيف را اندکي تميز تر جلوه مي دهد ،
تا تاريکي شب ...!

بارانک هنوز خواب بود ؛
در يخچال ،
چيزي جز يک کنسرو لوبياي نصفه و نيمه نيافتم
به هزار حيله ظرف تميزي پيدا کردم 
و لوبياهاي گرانبها را گرم کردم
،،
صبحانه خوردم .

اين بود خاطره يک صبح خالي من .


.

.

.

روز ها ،
پوک اند
و شب ها ،
با تاريکي پر مفهوم شان ،
پوکي ساعت ها را آشکار تر مي کنند


اينجا ،
جاي خاصي نيست
،،
مردان ،
هنوز از بوي خوش غذا مست مي شوند
اتومبيل ها خيابان ها را پر مي کنند
و معناي شب ،
در زيبايي اندام زنان گم مي شود ...


تيله ي آبي و سفيدمان ،
مي چرخد
فلز ،
بيل مي شود
بيل ها ،
کامپيوتر مي شوند
صغرا ، ماهواره مي شود
و کدخدا ، شخصي حقوقي به نام مردم
که يک پايش ميان وهم است و
ديگري ميان رنج فهم و نفهمي  ..
 
.
.

در خيابان ،
گربه اي توله مي زايد
اتومبيل ها ...
هياهو ..
..
.

من ،
دلم اتاقي مي خواهد ساکت
تا ،
سر فرصت ،
در آرشيو مرتب ام ،
پي قرص و سنجاق بگردم
و تکه هايم را به يکديگر وصل کنم
...
.
.
تکه هايم ..

.

تکه هايم کو ؟...

سيم ، حوله ، چنگال ، کاغذ ، ملحفه ، ديوار ، تلفن ، قهوه ، خودنويس ، خيابان ، موسيقي ، وان ، قفل ، کتاب ، پنجره ، چمدان ، کافه ، ساعت زنگ دار ، عطر ، دستمال کاغذي ، لباس ها ، آدم هاي پشت ديوارها ، آدمهاي کافه ها ، آدم هاي خيابان ها ،،
و آدم هاي غارها ،
وقتي که من ، منم ،
با کهنه‌گي هزاران هزار سال وجود ،
بر قامت نحيف ام ...
؛
..
تکه هايم ...
تکه ...
تکه ..
...
..
.
.



shovel bird that I found while driving around the back country By Lisa Ulrich


سه‌شنبه - ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۴۸۷ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=222

به ساعت هشت شب ،
خيابان تاريک را مي پيمودم
،،
.
پاهايم سياه مي نمود
بر روي خط سفيد عابران پياده
..
سايه ام ،
هم پاي من ،
گام هايي محکم بر مي داشت
شال گردن اش در باد مي رقصيد
و لباس چند تکه اش انگار ، يکسره مي نمود ،
با چند منحني کوچک ...

در پاهايم چيزي پنهان بود
چيزي ،
شبيه به يک جاندار کوچک ،
که جست و خيز کنان از سويي به سوي ديگر مي جهيد
و دستانم ،
خشک و بي حرکت ،
از آن دوري مي جستند .

.

به ساعت هشت و ده دقيقه ،
خانه .

همه چيز مثل هميشه است :
سکوت ِ راهروي تاريک .
کسي در را باز مي کند .
موسيقي .
لباس هاي سياه را از تن به در مي آورم
چيزي مي خوانم
چيزي مي گويم
کاري مي کنم
مي گذرم
زمان مي چرخد
،،،
،،
،
و اکنون ،
،
اينجا نشسته ام
در تاريک و روشن خانه اي ،
ساکت و ساکن
مثل همه ي خانه ها با ديوارهايي و پنجره هايي و درهايي و  صندلي هايي و يخچالي و اجاق گازي و هر کوفت و زهرماري که همه جا پيدا مي شود
با مني که گاهي وقت ها ،
پيدايم مي شود و گاه ،
گم .. 
مثل باقي آدم ها
:
دو دست و دو پا
دو چشم
مغز
دهان
گوش
فک
و باقي مخلفات
.

بلاخره يک روز صبح از خواب بيدار مي شوم ،
و مي بينم که ديگر قرار نيست از خواب بيدار شوم
مي انديشم که ،
چه عجيب ..
،،،
،،
کسي مي گريد
کسي قرآن مي خواند
کسي در بهت غرق مي شود
کسي سکوت مي کند
و هيچکس ، 
بر بلاهت من نمي خندد
.....
...
.

چهره ام در خاک پنهان مي شود
صدايم ديگر به گوش نمي رسد
گم مي شوم
ديگر پيدايم نمي شود
و صدايم ،
ديگر ،
به گوش نمي رسد
که در آن سکوت عميق با خود زمزمه مي کنم :

چه حيف ،
که بلاهت مرا ،
هيچکس درک نکرد ...



Fathalishaahe ghajar


پنج‌شنبه - ۱۷ بهمن ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۱۸۰ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=221

شبي که گذشت ،
خواب سامسونتم را ديدم .
درش کامل بسته نمي شد
يکي از قفل هايش خراب بود و ديگري سالم
مرد شکم گنده اي با پيراهن خاکستري و دمپايي هاي قهوه اي ،
سعي در تعميرش داشت
و من ، انگشت شست پايش را مي نگريستم ،
که ناخنش کج و سياه شده بود ...

گفت : « بفرما خانم ، درست شد . »
لبخندي زد
و من ديدم که دندان هايش ،
مثل دندان هاي اسبي جوان ،،
مرتب و سفيد بود ..

در سامسونتم را بستم
کامل بسته نمي شد
پوزخندي زدم
و به سوي مردي ديگر روانه شدم ،،
مردي که شايد پيراهن قهوه اي و دمپايي هاي خاکستري داشت
با دندان هايي قهوه اي و سپيد ؛
مثل چرکنويس يک اثر ادبي ،
که در فاضلاب افتاده باشد ...

.
.

سامسونتم خراب است
يکي از قفل هايش خراب است و ديگري سالم

صبح که از خواب بيدار شدم
هشت دقيقه به دنبال پيچ سوم گمشده اش گشتم
و هشت دقيقه ي ديگر طول کشيد تا بفهمم ايراد کار از کجاست
بعدش همه چيز سر و سامان گرفت :
قفل خراب درست شد ،
وسايل مرتب شد ،
و خواب ، فراموش ...

..
.
....  ابن سينا نيستم که مسائل در خواب بر من مکشوف شود
در خواب من ،
مردم به گشت و گذار مي پردازند
کافه گلاسه مي خورند
وقت بي حوصلگي ، خود را مي خارانند
سوار مترو و ماکسيما مي شوند
و آلبر کامو و فهيمه رحيمي مي خوانند ..

در خواب من ،
مردم ،
تکه ، تکه ،
مرا مي خوانند ...



Hot Tea In A Cold Crowded City By Hamed Dehnavi


سه‌شنبه - ۸ بهمن ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۲۳۵ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=220

سردم شده بود
نگريستم
:
زن ، قد کوتاهي داشت
و بيني اش به طرزي عجيب کوچک بود ...
خش خش
تيغ بر موهايم مي کشيد
حسي چندش آور ،
همچون لمس بال هاي شکننده يک حشره

.

امروز ،
همه چيز مرا ياد آن مرد درشت اندامي مي انداخت
که در ادارات رسمي به کارمندان دون پايه قوانين را تذکر مي داد
و من به کارت ملي ام نگاه مي کردم
به عکس بيضي شکل احمقانه اش


.

Light Cyan
:

زن ، پوستي شفاف دارد
لبخندمي زند
ملحفه ي تميزي را روي تخت پهن مي کند
بوي لطيفي دارد
به ساعت پنج عصر ،
ميوه بر سر ميز مي گذارد
روشن


.

نوري ساکن
کمي تاريک
کتاب ..
،
کلمات اندکي تار مي شوند
خستگي
.
از چشم خسته تر ، قطره اي بر گونه ام مي غلتد
موهايم توي صورتم مي ريزد
کتاب را مي بندم
بوي سياه رنگ عطر

.


من ،
قهوه مي نوشم
و همه ي نوستالژي هايم ،
طعم قهوه دارند :
خيابان ها
رديف کتاب ها
خواب ها
گنداب ها
...

.



ذهنم ،
گاهي مي دود
تا آنجا که ، ليواني مي شکند
مردي زير باران چترش را باز مي کند 
دخترکي آرايش مي کند
کودکي بالاي شيب ساده ي سرسره مکث مي کند
کسي جنايت مي کند
و اسم باباخان به فتحعلي خان تغيير مي کند


گاهي ،
کلمات پيش چشمانم تار مي شوند
و بوي پر طعم ِ قهوه ،
درونم مي پيچد
چيزي ،
مرا ،
به ياد ِ .....

...
..
.



Haircut nostalgia By Lucas Oldhoff


يک‌شنبه - ۲۹ دي ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۲۷۷ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=219

مفيستوفلس : تو ، در واقع ... هماني که هستي . روي سرت هزار تا کلاه گيس بگذاري ، و کفش هاي بلند يک ذرعي هم به پا کني ، باز هماني که هستي باقي خواهي ماند .
فاوست : اين را خودم حس مي کنم . هر قدر هم که تمامي گنج هاي انديشه ي آدمي را در خودم انبار کنم ، باز بيهوده است ... وقتي که سرانجام بخواهم دمي بياسايم ، هيچ نيروي تازه اي از قلبم نمي جوشد : من يک سر ِ مو نمي توانم بلندتر بشوم ، يا هر قدر هم که اندک باشد به بي نهايت نزديک گردم .

فاوست ، يوهان ولفگانگ فون گوته ، م.ا. به آذين ، انتشارات نيلوفر ، تهران ، زمستان ۱۳۸۲

 

پاره اي گوشت و پوست ،
در زهدان زني منتظر ،
من بودم ...


سال ها پيش ،
خودم را مي ديدم ،
که راه مي رفتم ،
کتاب مي خواندم ،
حرف مي زدم ،
و عينکم را بر روي بيني ام جا به جا مي کردم ..


خودم را مي بينم ،
که مي انديشم
تقلا مي کنم
مي خوابم
بيدار مي شوم
مي خوانم
حرف مي زنم
تقلا مي کنم
مي خوابم


گاهي ،
کمي قدم مي زنم
احمد آقا را نگاه مي کنم
نان مي خرم
بر مي گردم
هيچ
.


«مي خوانم » ،
چندان تفاوتي با « مي خوابم » ندارد
تنها سه دکمه فاصله بر روي کيبورد ، 
و نقطه اي که جا به جا مي شود ..

مي خوانم
مي خوابم
مي خوانم
مي خوابم
مي خوابم ...
....
..
..
.


Abandon Asylum Library By Jane Auger


يک‌شنبه - ۱۵ دي ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۷۴۲ - نظرات : ۲ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=218

صبح روزي سرد ،
راننده هاي اتوبوس ،
دست هايشان را کنار آتش گرم مي کنند
بازار روز ِ سر جنت آباد ميوه هاي خوبي آورده
و مريم خانم ،
کشان کشان ، کيسه کيسه ميوه هايش را به دنبال خود مي کشد
 آقاي کتاب فروش شيشه ي عينکش را پاک مي کند


پسرک لاغر اندام درباره ي فيلم American Pie صحبت مي کند
که چه باحال بود
امسال ويروس خيلي بدي آمده
جدا از سرفه و عطسه و مف و غيره ،
گويا اندکي مسهل هم هست
احمد آقا پليور خردلي مي پوشد
و دماغ بالا مي کشد
چيزي شبيه به خلط


اتوبوس راه مي افتد
تر تر تر تر تر
دود

اتوبوس پر مي شود
در بسته مي شود
زني لاي در گير کرده
در دوباره باز مي شود
زن خودش را بالا مي کشد
زير لب غرغر مي کند

ساعت هشت ،
مردي در نان فروشي نان باگت مي خرد
و از اينکه دونات تمام شده دهنش کج مي شود
من گاهي به ياد تهوع سارتر مي افتم
و مردم را لوچ مي بينم

بارانک نقاشي مي کشد
سيب زميني سرخ کرده مي خواهد
بارانک مي گويد من بنويسم که او خيلي سيب زميني سرخ کرده مي خواهد
بارانک مي انديشد که قاب تيره بيشتر به اين نقاشي اش مي آيد
بارانک دستمالش را گم کرد
و من برايش پيدا کردم
بارانک دوباره قهوه فرانسه مي خواهد
بارانک نقاشي مي کشد
و به من مي گويد :
هر چي من مي گم مي نويسي ؟
اما بعد دوباره يادش مي رود
مي گويد :
اولترامارين ساختم !

بارانک کبالت درنا خريده
و مي گويد الهي من ذليل حق شوم اگر بهش سيب زميني سرخ کرده ندهم
يک تلفن زرد رنگ کنار دستم است
که اين روزها چندان زنگ نمي خورد
بوم بارانک لوزي است
بارانک کتفش کنده شده انقدر که خم شده
من که نمي دانم .. خودش مي گويد .
بارانک قلم‌مويش را مثل جارو روي بومش مي کشد
و گردي بلند مي شود
.
.
.

صبح را دوباره به ياد مي آورم
که از اتوبوس پياده شدم
راه رفتم
:

راه مي روم
در زانوانم کلاغي پرواز مي کند
تا
کاج

در گوشه ي سمت راست بوم ،
کسي خودش را از پنجره به پايين پرت مي کند

از خواب مي پرم
مي بينم روي پوست سرم ،
- زير انبوه مو ها -
نوشته شده :
Keep in cool & dark place

مي خوابم .



The Third Eye by Ina Mar


يک‌شنبه - ۸ دي ۱۳۸۷
تعداد مشاهده: ۵۴۷ - نظرات : ۲ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.8hasht8.com/blogs/blog.php?code=217

مادريزرگ
مرگ
ريه
آب
خون
قرص
درد
قلب
باران ، سرد
من
مادر
نگاه
زنگ
زنگ
مادربزرگ ،
مرد


ادرار
سرما
نيمه شب
تکرار
تکرار ،
در ذهن
پيرزن
راديو
بالش
خواب
خواب
به
خواب
بخواب ،
پيرزن ...
بخواب ....
.....
...
..
.

من ،
به آن جسم ولرم ،
که گويي خوني سياه درونش لخته مي شد ،
خيره ماندم
و پلک هايم ،
آرام ،
فرو افتاد .....
.
.
ديشب ،
خاک ،
درد مي کشيد
و مرگ ،
کند و کرخت ،
پيکر پيرزني را مي بلعيد ،
که ميان گور سرد خوابيده ،
و پول هايش را زير بالشش جا گذاشته بود ..
..
.
.



Old Woman Patient at the St. Louis Chronic Hospital by Grey Villet



ليست آخرين نوشته ها
- ميان پرتقال ها
- تقاطع
- گريلسي کوچک
- اندوه ميخاييل
- کوري
- اشک بنفش
- مورچه
- کابوس سرد
- سرماي نيمه شب
- تن ها . .
- Great Freedom
- وقت خوش
- بالش هاي گلدار ...
- ديدن يا نديدن ، مسئله اي نيست ..
- سرماي کم رنگ
- ديوار هاي پر نفر
- هشت ِ يکم
- پادشاه هفتم خوابم ...
گروه هاي نوشته ها
تعداد نوشته ها: ۳۸
تعداد نوشته ها: ۲۷
 
 
تعداد نوشته ها: ۱۱۱
مراجعه به: