مفيستوفلس : تو ، در واقع ... هماني که هستي . روي سرت هزار تا کلاه گيس بگذاري ، و کفش هاي بلند يک ذرعي هم به پا کني ، باز هماني که هستي باقي خواهي ماند .
فاوست : اين را خودم حس مي کنم . هر قدر هم که تمامي گنج هاي انديشه ي آدمي را در خودم انبار کنم ، باز بيهوده است ... وقتي که سرانجام بخواهم دمي بياسايم ، هيچ نيروي تازه اي از قلبم نمي جوشد : من يک سر ِ مو نمي توانم بلندتر بشوم ، يا هر قدر هم که اندک باشد به بي نهايت نزديک گردم .
فاوست ، يوهان ولفگانگ فون گوته ، م.ا. به آذين ، انتشارات نيلوفر ، تهران ، زمستان ۱۳۸۲
پاره اي گوشت و پوست ،
در زهدان زني منتظر ،
من بودم ...
سال ها پيش ،
خودم را مي ديدم ،
که راه مي رفتم ،
کتاب مي خواندم ،
حرف مي زدم ،
و عينکم را بر روي بيني ام جا به جا مي کردم ..
خودم را مي بينم ،
که مي انديشم
تقلا مي کنم
مي خوابم
بيدار مي شوم
مي خوانم
حرف مي زنم
تقلا مي کنم
مي خوابم
گاهي ،
کمي قدم مي زنم
احمد آقا را نگاه مي کنم
نان مي خرم
بر مي گردم
هيچ
.
«مي خوانم » ،
چندان تفاوتي با « مي خوابم » ندارد
تنها سه دکمه فاصله بر روي کيبورد ،
و نقطه اي که جا به جا مي شود ..
مي خوانم
مي خوابم
مي خوانم
مي خوابم
مي خوابم ...
....
..
..
.
